![]() |
![]() |
|
| من خسته ترین واژه ی ملموس غریبم ....ای کاش در این وسعت سبز.....یک نفر درد مرا می فهمید |
|
چه گریزیست ز من؟
چه شتابیست به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟
مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج! ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را در یاب چشم فردا کور است
نه جراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایان است شاید آن نقطه ی نورانی چشم گرگان بیابان است
می فرو مانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی؟ او در اینجاست نهان می درخشد در می
گر به هم آویزیم ما دو سر گشته ی تنها چون موج به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید اندر آن لحظه ی جادویی اوج! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/05/19ساعت 17:39 توسط just M |
|
غصه های تو برای من شادی من برای تو دلت گرفت بگو خودم گریه کنم به جای تو روزای خوب برای تو روزای بد برای من بهار و عطرش مال تو برگای پلییز مال من شوق سفر برای تو درد سفر برای من قصه ی اول مال تو حرفای آخر مال من رسیدناش برای تو فکر خطر برای من لذت خنده مال تو بارون گریه مال من |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/01/03ساعت 12:47 توسط سونیا |
|
|
سلام
قبل از نوشتن شعر جدید می خوام سال نو رو به شما دوستان عزیزم تبریک بگم و از همتون تشکر کنم که ما رو در بهتر شدن وبلاگ یاری کردین سال خوبی رو برای شما آرزومندم
با تو می آویزم غزلی میریزم پر پروازوم را از تو می آویزم می برد تا دریا ساز لب سوخته را پر قویی بر آب آخرین شعر مرا با تو خواهم رقصید با تو خواهم خندید همه ی شعرم را به تو خواهم بخشید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/29ساعت 14:8 توسط سونیا |
|
|
سمت نیزاره زمان روی سرتاسری نام و نشان
در سراشیبی دل بستن و عشق آمدی تا که بپرسی حالم درب چوبی دلم را تو زدی چند سالیست که در خانه ی دل آشوب است چند سالیت که من تنها ترین تنهایم چه کسی میداند دل من گوشه ی این سینه چرا میشکند شاید این روزن دل سوی دریا باز است بهتر است تا که قلم بردارم روی برگ دل پر وسعت خود بنویسم دل من رنگ شقایق دارد و چه شوقی دارد شستن پنجره ی دل با اه و چه زیبا و تماشایی تر لحظه ی نازک بشکستن دیوار دلم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/22ساعت 15:38 توسط سونیا |
|
روزگار.............................!!!!!!!!!! ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود آخر روزای خوبمون که گریه زاری بود روزای بد میرن و روزای بدتر میان از دل غمزده ی من نمی دونم چی می خوان روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم توی بد بیاری ها راهی زندان شدم خلاصه ای روزگار خنجرت و به ما زدی ولی من با این غزل می گم که اشتباه زدی حالا اشک خون به چشم اینو واست می خونم الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/16ساعت 15:13 توسط سونیا |
|
|
ديوارم
ديوار صبرم
كوهم
كوه غرورم
اي قاب شكسته خاطره ها
اي ماهيان دريا
اي شنهاي صحرا
امروز به استقبالش خواهم رفت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/12/10ساعت 12:14 توسط just M |
|
|
صداقت يعني از مرز افق ها
به قصد ديدن رويت گذشتن
ميان كوچه هاي سبز احساس
به دنبال قدم هاي تو گشتن
نجابت يعني از باغ نگاهت
به رسم عاطفه يك پونه چيدن
ميان سايه روشن هاي احساس
ترا از پشت يك آئينه ديدن
دوچشمت سرزمين آرزوها
نگاهت داستان آشنايي ست
امان از آن زمان كه قلب عاشق
گرفتار خزان يك جداييست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/12/10ساعت 12:12 توسط just M |
|
صدایم کن...... صدایت گرم ورویاءیست مرادرحجم این ویرانه هابنگر زوالم راتماشاکن نگاهم کن که می دانم نگاه سبزتوآخرمراآبادمی سازد من آن نیلوفراحساس یک شاعر من آن آبی ترین شعرم که بی عشق تومی میرم من آن افتاده درخویشم که ازاندوه تنهایی به دورخویش می پیچم ----بیاوتکیه گاهم باش-
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/29ساعت 16:22 توسط سونیا |
|
|
بارها و بارها نوشتم اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم که بخواني تا بداني تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي که بخواني تا بداني برايم همچون آب براي گل برايت مينويسم که بخواني و بداني من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام
مينويسم تا بداني وقتي آمدي پاييز بود با آمدنت پاييز را بهار کردي زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند تو را به دل بهاريت قسم بمان و فصل ها را بهم نريز |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/28ساعت 13:18 توسط just M |
|
|
نمی دانم به کدام سو گام بردارم
ذهنم خسته است و رنگ همیشه شاد فکرم آلوده و دلم میخواهد تنها پرنده دلم در یک آشیان آرام گیرد و صبر پیشه سازد . و عجیب است اما دلم خدا را میخواهد آن حس درونی آرامش بخشش را که تهی میکند هر پلیدی را دلم آرامش و تنهایی کنار دریا را میخواهد . دفتر زندگی ام ورق خورده و قلم امید من بدون جوهر مانده ایکاش رسوایی آدمها, ترس و عشق آدمها محدود و محدود بود ایکاش تک شاخسار پنهان وجود ما همیشه سبز و جوان باقی می ماند دلم میخواست آنقدر وصل و وابسطه بودم که هیچ تلنگری از این کاروان بی پنهان نمتوانست جاده نگاهم را به هر کوچه بن بستی منتهی کند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/28ساعت 13:17 توسط just M |
|
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم... و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند ومن گریان گریانم و من تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد ومن دریایی پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد ومن چون تک درخت سرد پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/22ساعت 12:36 توسط سونیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من که دلگیر طعنه های سنگم ....
من که فریاد سکوتم به آسمان رسیده.. در جستجوی اشک چرا راهی آسمان شوم من که به دل نزدیکترم چرا پل تنهایی را بشکنم؟ حیف از این سکوت نیست؟؟؟؟ در جستجوی هیاهو چرا؟ چرا همدم صخره ها شوم ؟ و چرا به سنگ بگویم که چنینم و چنانم؟ که سنگ بشکند و رودخانه ببیند و رازم بر ملا شود؟؟؟؟ |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
سونیا just M |
| پیوندها |
|
×× جوجه متال ×× یک پسر رمانتیک شهاب جان نازنین ترین تک سوار simorgh dadash abas perspolis |
|
RSS
|